محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )
629
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )
كه ميان من و شما خويشاوندى نيست ، نه بيعت من اندر گردن داريد ، و ما برادرانيم به مسلمانى و دين من و شما يكى است ، و به يك جاى از پس پيغمبر نماز كرديم و با وى به صحبت بوديم . پس اكنون چه كردم كه خون من شما را حلال شد . طلحه گفت : تو مردمان را گرد كردى تا عثمان را بكشتند . على گفت : در ميان ما جز خداى نيست بايد تا دست بر خداى داريم و دعا كنيم و گوييم يا رب ، بر آن لعنت كن كه به مرگ عثمان شادتر بود تا ببينيم كه لعنت بر كه آيد . طلحه خاموش بود . پس على زبير را گفت : ياد دارى آن روز كه من به در مدينه نشسته بودم به محلَّت بنى هاشم ، تو با پيغمبر عليه السّلام بگذشتى . پيغمبر به من نگريد و بخنديد ، تو او را گفتى يا رسول الله ، تو هرگز دست از پسر بو طالب باز ندارى . پيغمبر گفت : اى زبير ، روزى بود كه تو سپاه سوى وى برى و تو ستمگار باشى . اى زبير ، از خداى بترس . زبير يك ساعت سر فرود افگند ، پس گفت : يا على ، مرا سخنى ياد آوردى كه اگر اين سخن مرا به ياد بودى هرگز اينجا نيامدمى ، و الله كه من با تو حرب نكنم . و آب به چشم اندر آورد و عنان باز گردانيد . [ 271 a ] على با لشكر خويش آمد و زبير سوى عايشه رفت و گفت : باز گردم و با على حرب نكنم . برفت و به جاى خويش باز شد . عايشه طلحه را و عبد الله بن الزبير را بخواند و بديشان گله كرد از زبير . ايشان سوى زبير آمدند و گفتند ما را خود ايدر نبايست آمدن ، اكنون كه آمديم و لشكر گرد كرديم ، و خلق را به حرب خوانديم و خون عثمان طلب كرديم ، و خلقى را از بصره بكشتيم و اكنون لشكر روى به روى آوردند و ما باز گرديم ، مردمان گويند اين نه از ترس خداى كردند كه از بيم على كردند . و بسيار بگفتند تا زبير را سر برگردانيدند . او گفت : سوگند را چه كنم ؟ گفتند بنده اى را آزاد كن . و او را غلامى بود مكحول نام او را آزاد كرد . و بدين حال شاعران وقت قصيده ها گفتند . [ و عبد الرّحمن بن سليمان التميمى اندر اين شعرى گفت : ] لم أر كاليوم أخا إخوان * أعجب من مكفّر الأيمان بالعتق فى معصية الرحمان